تبليغاتX
شلم شولبا
اگه تا 3چار ماه دیگه یه اتفاقی بی افته می ام و قصه ی زندگیم رو می نویسم...

+ نوشته شده در  89/03/18ساعت 8:57  توسط بردیا 

به خیلی یاتون سر نزدم خیلی وقته ... می دونم,می دونم ... منظورمم از کلام آخر همونطوری که واضحه به روز رسانی آخره ... دلیلشم بر می گرده به یک اتفاقی که اصلآ 1% هم منتظرش نبودم که به کلی مسیر زندگیم رو عوض کرد...البته الان نه خوشحالم نه ناراحت از این اتفاقی که نمی تونم توضیحش(!) بدم براتون اما خوب شاید در اینده فکر کنم اتفاقه خوبی بود...نمی دونم خوب بود یا نه فقط اینو می دونم که اصلآ دلم نمی خواست تغییر اساسی تو زندگیم ایجاد شه چون همینطوری خیلی راحت بودم ...

به حر حال ... 

مردی تخم عقابی را پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند. برای پیدا کردن کرمها و حشرات، زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد. 
سالها گذشت و عقاب پیر شد. 
روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش، برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد. 
عقاب پیر، بهت زده نگاهش کرد و پرسید:" این کیست؟" 
همسایه اش پاسخ داد:" این عقاب است _ سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم." 
عقاب مثل مرغی زندگی کرد و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است.
                          
                                                                                         منبع : نامعلوم

به امید روزای بهتر ...

+ نوشته شده در  89/03/05ساعت 21:48  توسط بردیا 

چن وقت پیش , حالا چطوریشو یادم نمی اد یه فایل متنی فشرده ی 3 چار صفه ای به پستم خورد  نخوندمش
 تا امروز ! همین که خوندمش فک کردم با شما به اشتراکش بزارم . موضوعش هس شاد زیستن . نصیحت های خوبی داره توش ... پشنهاد می کنم بخونینش ...برای دانلود رو لینک کلیک کنید .


دانلود

+ نوشته شده در  89/02/17ساعت 16:51  توسط بردیا  | 

من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم


از زن و غر زدن روز و شبش آزادم

نه کسی منتظرم هست که شب برگردم

نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم


زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب


نرود از سر ذلت به هوا فریادم


هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست


نکته ای بود که فرمود به من استادم


شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور


چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم


هر کسی حرف مرا خبط و خطا می خواند


محض اثبات نظرهای خودم آمادم(!)


زن نگیر - از من اگر می شنوی- عاقل باش!


مثل من باش که خوشبخت ترین افرادم


مادرم خواست که زن گیرم و آدم گردم


نگرفتم زن و هرگز نشدم من آدم!


هیچ کس نیست که شیرین شود از بهر دلم


نه برای دل هر دختر و زن فرهادم


الغرض زن که گرفتی نزنی داد که: “من


از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟


پ ن : 

+ نوشته شده در  89/01/25ساعت 13:51  توسط بردیا  | 

کبوتران در دام افتاده همه با هم شروع به پرواز کردن آن هم به جهت های مختلف! صیاد هم داشت سرمی‌رسید تا آنها را بگیرد! آنها فقط زمانی توانستند از تور فرار کنند که جملگی به سمت یک هدف حرکت کردند...

+ نوشته شده در  89/01/23ساعت 23:25  توسط بردیا  | 

سال نوی همه مبارک . . .

+ نوشته شده در  88/12/29ساعت 16:59  توسط بردیا 

از خودم و بیشتر چیزایی که به خودم مربوط می شه و خیلی چیزهای مربوط به  ایران متنفرم از وقتی که می شنوم وقتی به فارسی حرف می زنن ایرانی ها تن زبان فارسی شبیه عربیه ... 

بماند که نوشتنمون عربیه . نصفه زبونمون تشکیل شده از واژه های عربی . فرهنگمون بیشتر از 50 درصدش عربیه . دخترای کشورمون باید به سبک عربی زندگی کنن . بیشتر از 80 درصدمون اسم عربی داریم و . . .     .

از ایران برای همه ی این چیزهاش متنفرم ولی سرزمینمو (خوده ایرانو) و تاریخشو با تموم وجود دوست خواهم داشت تا ابد .  از خودم حالم بد می شه وقتی می بینم کشورم به سبک عربی روز هاش شب می شه و مردمش به شیوه ی عربی زندگی می کنند ولی با این حال هیچ چیز باعث نمی شه که حتی واسه ی یک روز عشقم نسبت بهش کم بشه... حتی اندازه ی سر سوزن ...

دلم برات تنگ می شه ایران  ولی نمی خوام دیگه ببینمت وقتی شبا و روزات به شکل عربی می گزرن و صد حیف که هیچ وقت فکر نکنم در طول عمرم بتونم ببینمت به شکلی که دوس دارم ... به شکل ایرانی ... 

این محمد هم که با این اسلام آوردنش نابودمون کرد ...آخه تو بگو هیچکی میاد خنجر بزنه تو شکم یکی دیگه اگه دینشو قبول نکنی یا اگه به زور به زبانش حرف نزنی یا به دستخطش ننویسی ؟ !


+ نوشته شده در  88/11/25ساعت 22:41  توسط بردیا  | 

غذام 1 ساعت قبل از نوشتن این پست تو فر  جزقاله شد و دود تمام آپارتمان رو ورداشت .عین یه صحنه ی واقعی آتیش سوزی . اونم ساعت 11.30 نصفه شب !!!

ملت بودن که با 4 تا چش منو نیگا می کردن . اینگار تو عمرشون آشپز غذا سوخته ندیده بودن !!!!!!!!!!!!!!!!!!

عجب مکافاتی داریما ما با این شام درس کردن  . آخه یکی نیست به من بگه پسر تو نونت کم بود ! آبت کم بود !!  ماشینت نبود !!! همسفر ها ی رنگ و وارنگ تو ماشینت نبود !!! پولت نبود !!!! خو نه ی فول امکاناتت نبود !!!!!! بگو آزار داشتی غذای گرم و نرم و پول آماده رو ول کنیو ترک وطن کنی که اینجوری خودتو انگشت نمای ملت کنی !

+ نوشته شده در  88/11/07ساعت 0:15  توسط بردیا 

توضیح اضافی:

یکی از چیزایی که اصلآ فکر نمی کردم لازم باشه توضیحش ولی برعکس همه در موردش از من پرسیدن پدرم بود.من اصلآ از خانواده ی مذهبی نمیام و خانواده ی من اصلآ مذهبی و ا.س.ل.ا.م.ی نیستند!!!اگر هم در مورد پدرم اون ۲ خط رو نوشتم فقط در حد یه اتفاق اونم برای یک بار بود.اون هیچ وقت ازمن و هیچ کس دیگه ی نخواست که به شیوه ی اون خدا رو بپرستم و هیچ کاری هم به نحوه ی زندگی من نداشت.یعنی آزادی انتخاب به معنی واقعی ! و عبادتش رو هم هر طوری که دوس داره در یک مکان و به تنهایی انجام میده و کاری هم به کسی نداره که کی چی میگه و چی کار می کنه و فقط کاره خودش رو انجام میده بدون مجبور کردن کسی به انجام کاری یعنی مصداق بارز یه ادم خیلی خیلی آروم که پاش رو مورچه هم نمی ره و اصلآ هم خشک مذهب و تعصبی نیست و ...

+ نوشته شده در  88/10/17ساعت 22:29  توسط بردیا 

یه حادثه ی خیلی ساده تو یکی از این روزا شد بهونه ی این نوشته هایی که دارین می خونین و کلی خاطره که برام زنده شدن...

چند روز پیش که سوار اتوبوس شدم همین که از درتو رفتم دیدم یه عربی که توی یکی از رشته های دانشکده پزشکی درس می خونه و به واسطه ی یکی از دوستانم مجبور شدم باهاش یه سلام علیکی خیلی سرد داشته باشم برخورد کردم...اومد از وسط راهروی اتوبوس جلو که سلام احوالپرسی کنه...سلام رو که گفت چنان بوی بدی از دهنش خارج شد که فک کنم اگه یک کلمه دیگه بعدش حرف میزد تمام موهای سرم میریختن...!

سلامش می کنم و بعد میرم تو یه فکر عمیق و دنباله دار...با خودم فکر میکنم که مگه اجداد وحشی و بیابانگردش بهداشت می دونستن چیه که این آدم اونم توی ساعت 11 صبح حداقل وقت خوردن نداره یه ادامس بجوهه یا اگه ادامس نداری ها نکن تو صورت مردم رو بتونه تشخیص بده !(گفتم تشخیص یاد این ویدیو که چند روز قبل دیدم افتادم)...تو همین احوالات بودم که یاد صحبت یکی از دوستام که چند وقت پیش تو پیتزا فروشی واسم تعریف کرد می افتم ...

دوستم :

سال پیش مجبور شدم با یه عرب وحشی و بی تمدن هم خونه بشم . همونطوری که پیش بینی می کردم زیاد انتظار نمی رفت که خیلی تمیز باشه...ولی یه چیزی که تعجب می اورد اونم خیلی زیاد این بود که همش وقتی که از دستشویی بیرون می اومد توی وانی که توش ادرار و ... می کنن می دیدم آب تا نصفه پره (w.c) یک ماه گذشت ... 2 ماه گذشت ...3ماه از هم خونه گیمون گذشت...با خودم می گفتم نکنه این این جا سروصورتشو می شوره یا اینکه مثلآ یاد روزایی که با شتر به صحرا می رفته و بعد از خوردن سوسمار و ریشه ی درختان و یا شیر شتر می گشت دنبال نهر تا لبی تازه کنه افتاده و این تو آب پر می کنه و اونجا به شکل چشمه مانند آب می خوره !!!

می گفت دیگه ماه چهارم شدو طاقتم تاق شد و رفتم دره اتاقشو زدم و پرسیدم داستان چیه ... بعد از کلی پرس وجو کاشف به عمل اومد که طرف اون تو وضو می گرفته ! (واقعآ سگ هم می دونه که نباید اون تو آّب بخوره...)

با خودم می خندم و می گم مگه بابام نمی گفت که یه بار با یه عرب هم خونه شدم دیدم هرروز که ما پا میشیم رخت خوابمونو مرتب می کنیم و به کارامون می رسیم می ریم دانشگاه ولی این عربه هیچ وقت نمی شد که رختخوابشو جمع کنه ... می گفت دیگه دیدم نمی شه رفتم ازش پرسیدم رخت خواب جمع کردن اینقدر سخته که 6 ماهه که رختخوابت اینجا ریختس ؟

جواب : ای باباااا ما که هر شب باید دوباره اینا رو پهن کنیم مگه آزار داریم که دوباره جمع کنیم ؟ باز امشب می خوایم بخوابیم دیگه پس چه بهتر که اینا همینجا ریخته باشه ... !

این بار دیگه حواسمو جمع کردم که نکنه اینجوری که من دارم پیش خودم می خندم مردم فکر کنن من دیوونم...عربه توی ایستگاه بعدی پیاده می شه و به من با صدای خیلی آروم خداحافظی می کنه و 100 درصد هم ناراحت از این که بعد از شنیدن جواب سلام حالت خوبه من حرفی نزدم و حتی نگفتم که شما خوبین و در جواب خدا حافظشم گفتم برو بابا بی پدر وحشی هار...! (پیش خودم افسوس خوردم که حیف که معنی این واژه ها رو نمی فهمه !)

گفتن این جمله منو یاد تاریخ ایران انداخت که اعراب بعد از حمله به ایران لغب تازی رو گرفتن که تو واژه نامه به معنی : ( سگ وحشی و هاره بیابان گرد که از شدت گرما و  تشنگی در بیابان له له (lah lah) می زنه ) هست... عجب اسم شایسته و درخوری :)

همچنین یاد روزایی که پیش پدر و مادرم بودم افتادم که یه بار وقتی اومدم خونه دیدم پدرم چند تا دست خط عربی رو گرفته چسبونده به دیوار... به شدت مرگ خشمگین می شم و تمام خونه رو جهنم میکنم طوری که همسایه ها فکر میکردن تو خونمون جنگ خونین شکل گرفته  !!!... نوشته های عربی رو جمع می کنم و همه رو توی کارتون می زارم و می زارمشون دمه در ...

پدرم می اد...به شدت خشمگین می شه و همه چیز رو می زاره سره جاش که نکنه یه وقت امامان عربی از این کار من دلگیر بشن واین  باعث بشه که یه وقت بلا سرمون نازل بشه و خیر و برکت خونه کم بشه  !!! (پدرم کسی که وقتی می گفت بتمرگ هر جنبنده ای در اون منطقه! باید می تمرگید! حالا شما فکر کنین من عجب کاره شاقی انجام دادم ...)

من : میام تو خونه ... می بینم همه چی سره جاشه باز ... پدرم با شنیدن صدای در میاد بیرون از تو اتاقش و صدای بلند داد و بی داد ...

پدرم : خفه شو بی تربیت ... ما هرچی داریم از این زیارت عاشورا و ایت الکرسی داریم ... ببند دهنتو ... برو گم شو بیرون تو که هیچچی یه وقت بلا نازل می شه دودش می ره تو چش ما و  ...

از این پس می شه که خوندن و تکرار دعاهای عربی 1 توی خونه ی ما با صدای بلند ممنون می شه و هر کس اگه می خواد از فرهنگ بی گانه پیروی کنه باید بره تو اتاقش !!!

روزهای بعد اون روز :

یکی از دوستام به اسم بابک :

چی بود دشب مثه اینکه باز دور ورداشته بودی ؟

من : هیچچی بابا خسته شدیم از دسته این بابامون هی این نوشته های عربی رو می چسبونه تنه درودیوار فکر می کنه اگه ما مثلآ این خط 1498 ساله رو اگه بچسبونیم به دیوار خدا به ما بیشتر روزی می ده !!!

بابک کلی می خنده و بعد از خاطراتش می گه ...

آره منم یه بار داشتم به ر.ه.ب.ر  قبلی  فش میدادم یه دفعه دیدم بابام از جاش بلند شدو گفت :

خفه شو ای از راه دین به در...ساکت شو...ببند دهن نجستتو ... ای از خدا بی خبر یه موقعه به جددش بر می خوره می زنه جزقالت می کنه ...

یا می دتت زیره ماشین حالا خودت که هیچچی بی چاره راننده ما شین که باید دیه تو رو بده یا اگه نداشته باشه 20 سال باید بره آّب خنک بخوره ...

و در آخر هم می خوام شما رو با وبلاگ درد مشترک که  یکی از دوستای خوبم به اسم ب.ر که 2 سالی هست ندیدمش نویسندش هست آشناتون کنم.نویسنده البته تو بعضی از جاها نه به تندی با ملایمت به بعضی از اعتقادات توهین می کنه که تو اینجا به نظره من تند رفته و احساسات رو هم قاطی ماجرا کرده.ولی اگه تو عمق پست هاش به تاریخ های : ( شنبه نهم آبان و یکشنبه نوزدهم مهر و سه شنبه دهم شهریور 1388) برین ودنبالشو خودتون بگیرین می تونین به چیزایه مهمی برسین که شاید ادامه ی زندگی تون رو دستخوش تغییر کنه و ...

و همچنین لینک دانلود نامه ی عمر ابن خطاب به یزدگرد سوم ساسانی شاهنشاه پارس و پاسخ یزدگرد رو به اون که پس از حمله ی اعراب برای ورود اسلام نوشته شده رو براتون می زارم... دانلود

 

به امید روهای بهتر برای همه ی ما ...

 

1-خود عرب های خنگ ! هم قران و دعاهای اون زمان رو با ترجمه می خونن . این ما فقط ما نیستیم که باید زیرش فارسی داره رو بخونیم تا بفهمیم ...اونا هم باید با ترجمه بخونن ...چون زبان عربی هم مثه بقیه ی زبان ها با گذشت زمان عوض می شه (ادم خندش می گیره از بعضی ها که فکر می کنن اگه آیه های عربی رو با صدای بلند بخونن ثواب داره ! حالا اگه فارسی شو هم نخوندن نخوندن مهم اینه که عربی رو با صدای بلند بخونن تا خدا ببرشون بهشت !!!)

 

پی نوشت :

دیشب که این مطلب رو اماده می کردم تا توی همین روزا بزارمش تو وبلاگ قرار شد که فردا رو برم پیش یه خانواده ی ایرانی که باهاشون رفت و امد دارم تا این 3 روز تعطیلی رو با هم بگذرونیم ... تو مسیرم باید 3 تا قطار عوض می کردم تا به شهر مقصد برسم ... تو اخرین ایستگاه قطار شونه ی سمت چپمو تکیه داده بودم به یه میله و اینور و اونورو نگاه می کردم که دیدم یه عرب سر رسید و همچنین یه زن هم سن سال خودم که یه بچه کوچولو تو roroak داشت . قطار رسید...من اخر از همه یواش یواش داشتم سوار می شدم  و عربه و دختره جلوتر از من بودن...دختره واسه بلند کردن roroak  و گزاشتنش تو برد قطار تو زحمت بود... یه آن  دیدم عربه خم شد و roroak  رو گذاشت تو قطار و دره کوپه ی ورودی رو عین مهماندار واسش باز کرد و (من هم تو فکر نوشته های بالا که شب پیش نوشته بودم ’ بودم هم داشتم فکر می کردم به این که آیا یک عرب هم امکان داره که از انسانیت بویی برده باشه ؟!) صبر کرد تا وقتی که زنه نشست رو صندلیش و عربه هم دقیقآ رفت کنار صندلی اون نشست !!! . منم که به شکل طبیعی پشت سرشون نشسته بودم...چند دقیقه گذشت و عربه واسه اینکه ضایع نشه هر چند دقیقه یک بار از زیر چش یه نگاهی برای 2 ثانیه می نداخت و کلشو باز بر می گردوند(من فکر کنم تو این 2 ثانیه تمام نقاط بدن طرفو معاینه می کرد !)...تا اینکه زنه دید نمی شه که روشو کرد طرف من و پیرزنی که بقلم نشسته بود وسر  صحبت رو باز کرد تا شاید طرف بی خیال شه !... به هر حال...رسیدیم به شهر مقصد ... هر 3 تامون پیاده شدیم...دیدم عربه یواش یواش داره از پشت سر می پاد صحنه رو !(عجبااا) دختره بدبخت هم که ترسیده بود دید نمی شه از من خواست تا سره 4 راه بعدی هم راهیش کنم ... تا 4 راه باهاش رفتم تا اینکه دیدیم وسط راه که عربه بی خیال شد و رفت پیه کارش ... و اینچنین شد که فهمیدم عرب تا مساله  س.ک.س در میون نباشه به کسی لطف نمی کنه ! و محبت بی منظور از یک عرب  محال ممکن  هست .

الان که می خوام این مطلب رو براتون پست کنم تازه از دیدن فیلم سنگسار سریا تموم شدم...اولین فیلمی که دیدنش به اندازه ی شنیدن خبر کشته شدن یکی از نزدیک ترین دوستام (ایران.3اردیبهشت84)برام تلخ بود و اشکم رو مسه دونه های گنده ی بارون های موسمی در اورد و تنفرم رو از ا.س.ل.ا.م بیشتر و بیشتر کرد...لینک دانلودش رو گذاشتم . از دستش ندین ...

رو سرور رپید شیر با فرمت .rar 

 دانلود فیلم سنگسار سریا

+ نوشته شده در  88/10/07ساعت 20:30  توسط بردیا  |