|
هفته قبل چون پذیرش دانشگامون بیش از ظرفیتش بود امسال بده۲ ماه برای بضی ها تصمیم گرفتن کنکور بزارن برای باره دوم که اینجانب هم متاسفانه جزوشون هستم!.توی کنکور سوالاتی میاد از ریاضی ۱و۲.شیمی.فیزیک.منطق و ادبیات ایتالیایی که من از هیچ کدومشون بویی نبردم در حقیقت.کنکور هم همین پنج شنبه هست و عملآ کاری از دست خودم و دیگران جز ۲آ بر نمیاد!!! پس واسم دعا کنین ... + نوشته شده در 88/09/03 16:29 توسط ...
صبحه روز بعد رفتم دانشگاه.ساعت ۱ که تموم شدیم بده غذا خوردن فوری باید می رفتم سره کار.تند تند پا شدم رفتم سره کارم.ساعت ۵ بود که تموم شدم و راهی خونه بودم دیگه کم کم.اومدم خونه.من یه کرمه دیگه که دارم اینه که یا یادم میره موبایلم رو رو بی صدا بزارم و یا وقتی هم که می زارم یادم میره که برش گردونم به حالت عمومی.واسه همینم یا همش وسطه کلاس جیغش در میاد و وقتی هم که یادم بره بی صدا رو غیر فعال کنم دیگه تا آخره شب یادم میره.اون روزم از قضا جزو روزایی بود که این زلیل مرده رو لرزش (یا بقوله ایرانیهای اینگیلیسی زبان ویبره)بود.منم چون ساعت ۷ هشته شب آهنگ با صدای بلند گوش میدم لرزش این بنده خدا رو نفهمیدم.ساعت تقریبآ یه رب به ۹ بود که رفتم سره موبایلم.دیدم بله بازم همون داستانه همیشگی و چند تا تماس بی پاسخ دیگه.ولی این بار همشون تماس گیرندش کسی نبود جز نیکول!گوشی رو ورداشتمو بهش زنگ زدم.گفتم که قضیه چیه هو واسه همین ور نداشتم.ختم صحبتمون به اینجا رسید که بای بای تا یه رب دیگه ! تن تن خودمو حاضر میکنم و میرم جایی که باید میرفتم.دو سه دقیقه میگزره.دیدم زنگ میزنه. من:بله اون:من واسم یه مشکلی پیش اومده.یکی از دوستام داره از بقله خونتون الان رد میشه.همون جا باش که اون میاد که بگیردت و میرسونتت تا پیشه من. من:باشه.خدافظ دوستش دو دقیقه بعد میاد.سوار میشم.باهم آشنا میشیم.همین که در هینه صحبت بودم یهو سره یه مسئله ای حرفمون میشه !خواستم بگم نیگه دار بابا پیاده می شم برو دنباله کارت که یهو مسه این تام و جری که وقتی میخوان یه کاری بکنن روی سرشون سه تا نقطه میاد و بعدشم یه ابر و تو ابره اون کاری که میخوان بکنن نشون داده میشه منم همون حالتی شدم.تو اون ابره دقیق یادم نمیاد که داشتم به قیافش فکر میکردم یا بدنش ینی اصن نمیدونم اولین روز از کدومشون خوشم اومده بود اما گفتم ولش کن دندون رو جیگر بزار که ۲ دقیقه دیگه میره پیه کارش.(این قضیه یه حرفمون میشه تو ماشین تو ذهنتون باشه تا به موقش) از ماشین پیاده می شم...میبینمش...میریم که با هم صحبت کنیم. یه کم مسه همه خوشو بش می کنیمو از این جور حرفا من:راستی تو چند سالته؟ اون:مممم ۳۱ (این۳بار) من:هههههههه.هه هه هه هه .شوخی میکنی دیگه ؟ اون :بهم نمیاد من :من چن سالمه؟ اون : چن سالته ؟ من:۲۱ ! (اینجا یه خندم میگیره.یه کم تلخ.کمو بیش مسه ذهره مار) اون:بهت میاد که همین باشی من:نمیدونم ! اون:ماله منو باورت نشد نه ؟ من:نه اون:می خوای مدرکی چیزی نشون بدم من:نه .حالا که میگی دیگه باورم شد.(قیافه یه من در اون لحظه: البته نه بخاطره سنش گیج شده بودم بخاطره اینکه اصن بهش نمیومد بیشتر از ۲۴.ینی باورم نمیشد که ۳۱ سالش باشه...ینی دختر کمتر از سنش نشون بده دیده بودم ولی نه در این حد.البته نه این که بچه مونده بوده باشه...خیلی خوب مونده بود فقط!!!.البته اصن سن که مهم نیست مهم اینه که خشکل باشه دیگه.نه؟ اون شب یکم دیگه صحبت می کنیم و قرار میزاریم واسه پس فردا ینی شنبه.البته شنبه ای که هیچ وقت نمیرسه. بدش یکی دیگه از دوستاش منو میرسونه خونه... روز و شب همینطور میگزره تا میرسه به اون دوشنبه ی کزایی که شبش زنگ میزنه و قرار میزاره واسه فردا شب... ادامه دارد... + نوشته شده در 88/09/03 16:26 توسط ... |
دختری که دهنم رو ۳ بار تا کفه زمین باز کرد... ۱-مدتی پیش توی یکی از این روزهایه روز روزی بود که حتمآباید بخاطره بموقع رسیدن سره کلاس باید حتمآ تو دفتر خاطراتم بنویسمش!.ساعت ۱۲ یک بود.خسته بودمو کوفته(وهمچنین گرسنه).همینطور که داشتم میرفتم از دانشگاه به لابراتوارپیشه خودم میگفتم خدا کنه امروز تعداده کسایی که میان لابراتوار تا درسایه روزه قبل رو آزمایش کنیم کم باشن که کلاس برگزار نشه ! تا مستقیم بریم غذا خوری و این شکمه وامونده رو از این درده بزرگ خلاص کنیم!(من لاغرم ۵۵ کیلو هم بیشتر نیستم.یه موقه فک نکنین خرسم!!!)در همین افکار بودیم که دیدم یه دختره دمه دانشگا وایستاده.اینقدم خوشکل بود دهنم تا کفه زمین باز شد(این ۱بار) ولی از اونجایی که اصن عادت ندارم یکی بهم نگا نکنه (به هیچ عنوان)نگا بکنم بهش به همین دلیل نگاش نکردمو رد شدم... یهو دیدم یکی داره بهم میگه هی وایستا... برگشتم دیدم دخترس... گفتم بفرمایین... گفت شمارتو می خوام... یک کم من من کردم... گفتم باشه...بنویس...۳۴۵۷۰۹و بقیش ! یه روز گذشت...فکر کردم مسه بیشتر دخترا (نگفتم همه گفتم بیشترشون!)حتمآ اگه امروز زنگ نزنه فردا زنگ میزنه..! یک هفته گذشت... دوهفته گذشت...زنگ نزد که نزد !(این ۲بار) ۲-یه شب مشغوله انجام کاری بودم که دیدم موبایلم زنگ میزنه...(نمیدونم چه کرمی دارم بیشتر وقتا شماره هاای که نمیشناسم جواب نمیدم مگر اینکه طرف هی زنگ بزنه که اینطوری میفهمم یه مرگیش هست و یا کارش ضروریه!) این بار بی اختیار بوق اول نه بوقه دوم جواب دادم... دیدم بههههله دخترس!!! گفتم ۲ هفته ای مرده بودی؟ دختره:نه نمیخواستم لوس بشی ! من:حالا هم دیر نیست...میتونی کاری کنی که در اینده هم لوس نشم!! دختره:مممممم نه حالا ... راستی اسمت چیه... من:تا حالا کسی خونه ی شما زنگ زده بگه ببخشید میتونم بپرسم اسمتون چیه ؟ دختره:نه من:خوب ؟ دختره:اسمم نیکول هست من:می خوای برو یه صندلی چیزی بیار که روش بشینی که هر وقت اسممو بهت گفتم از ذوق سکته نکنی(آخه آدم از خوشالی یا ناراحتی سکته کنه نشسته باشه اثرش کمتره) دختره:ههههههه باشه فهمیدیم خوشمزه ای...اسمتو میگی یا قط کنم من:میخوای قط کنی قط کن ولی قبلش بگم من اسمم...(اینبار دیگه جددی جدی اینو گفته بود مجبور شدم بگم اسممو) دختره:فردا شب ساعت ۹ دمه block buster (ینی کلوپ فیلم)صبر کن میبینمت ادامه دارد... + نوشته شده در 88/08/28 18:40 توسط ... |
چند روز پیش سره صب بزور از خواب ۱۰ دقیقه مونده به کلاس (طبق معمول)پا شدم تیز یه چیزی خوردم رفتم دانشگاه که ادامه ی خواب رو اونجا ببینم .(خداییش اصلآ خواب زمستون اینگاری یه خواب دیگس!)تو همین گیرو دار بود که دیدم موبایلم زنگ می خوره.دیدم شماره ی صاب خونس.!!تقویم رو نگا کردم دیدم وقت اجاره که هنوز ۲۰ روز مونده ,پیشه خودم گفتم سره صبی این دیگه چی می خواد خدا می دونه!!گوشی رو ورداشتم(صاب خونم ایرونیه)دیدم می گه یه ایرانی از هواپیما جا مونده باید تا هفته بعد اگه نبریش خونت تو فرودگا بخوابه تا پروازه بعدی.منم مسه همه ی ایرونیهاای که اینجا میبینم و همینطور که از همه استقبال می کنم اینم گفتم باشه بهش بگو بیاد... طرف بدازظهر رسید و طبق پرسو جو های اینجانب فهمیدیم طرف خرید زیاد کرده و با ۴۸ کیلو؟! بار که از سنش ۱۰ کیلو بیشتر میشه نزاشتن سواره هواپیما شه...شب اول تخت خوابید طوری که من فکر کردم تو خونم عوض مهمون مرده اومده ! صب روزه یشنبه که چون در طول هفته صب ساعت ۸ باید برم دانشگاه و ساعت ۸ شبم برمیگردم خونه , مشخصآ تا پاسی از روز که همون لنگه ی ظهر نام داره خوابم.تو همین احوالات بودیم که دیدیم ساعت ۸ صب یکی داره صدامون می کنه...پاشدیم دیدم طرف می گه کی صبونه می خورین !!! منم پا شدم و مسه همه ی مهمونایی که مهمونم میشن(نمی دونم چطوره که تو طوله این ۱ ماه هرچی ایرونیه می خوره به پست من اونم هر روز!) یه پذیرایی حسابی کردم ازش طوری که همخونه ایهام فکر میکردن ما ایرانیها ساعت ۸ صب جا صبونه ناهار می خوریم.(مسه ما صبونه ی مفصل!!! ندارن).(راستی یادم رف بگم طبق اکتشافات بنده فهمیدیم که طرف دوس دخترش خیاطه جورج آرمانیه!!!) ظهر شد...ناهار خوردیم...بد از ظهر شد...آقا رفت یه دوری زد و برگشت شامشو خورد و رفت یه دوره دیگه بزنه...شب برگشت...خواست بخوابه...صدام کرد...رفتم تو اتاق...گفتم چیزی لازم دارین ؟گفت راستش می دونی چیه ؟گفتم چیه ؟گفت حقیقتشو بخوای من عادت ندارم تنهایی بخوابم اگه می شه تو دستو بالت کسی , چیزی داری من این یه هفته ای شبا رو تنها سر نکنم !!! به نظر شما من جواب این آدمو چی باید می دادم ؟ *خدا کنه این یه هفته زودتر سر شه چون مهمون با این حد رو تو عمرم ندیده بودم...! *بعدآ براتون بازم از این یه هفته ای می نویسم...!! *از چند روز دیگه شروع به تایید نظرات می کنم چون اینجا دیگه به اندازه کافی دوباره امن شده...!!! + نوشته شده در 88/08/20 16:4 توسط ... |
۱-چند وقت پیش یکی بخاطر عکسی که ۳ سال پیش تو یکی از بروز رسانی ها گذاشتم از اقای خامنه ای بهم فحش مادر داد...یکی هم به اسم مریم (اینطوری می نوشت) هی واسم شماره می زاشت تو بروز رسانی هایی که موافق با حکومت نبود و می گفت هی زنگ بزن...منم کنجکاو شدم بدونم کیه که مخمو داره می خوره ... با یه شماره نا شناس زنگ زدم ... دیدم از طرفه بسیجه و باقیه ماجرا .... در مجموع مسه اینکه اینجا هم دیگه امن نیست ۲-وسطای تابستون گفتیم بعد از۵سال تنی به اب بزنیم که نزدیک بود اخرین باری باشه که می رم شنا...چند نفر شدیم تو یکی از روزای تابستون...گفتیم بریم لب ابی ...دریایی ...جنگلی ...چیزی اینا.رفتیم و رفتیم حالا هی این جنگل نه اون جنگل نه این چشمه نه و این دریا اینطوره اونطوره نفهمیدیم چی شد از مرز رد شدیم !!! رسیدیم نزدیکای یه سخره ...وایستادیم...یه رود خونه بود با ۶یا ۷ متر عمق...رفتیم پای درخت تا ناهار درس کنم واسه بقیه...(دست پختم خوبه,با این که پسرم! )غذا رو بعده اتیش روشن کردن گذاشتم و به یکی سپردم حواسش باشه...قبل غذا گفتم ۲ دقیقه برم یه لب اب تیز برگردم...دیدم ۲ سه تا دختر و نزدیکه من هی از سخره می پرن تو اب با چنان شیرجه ای که کف کردم...هی بیخیال ...هی ولش ...هی مارو چه به از بالا سخره پریدن...افاقه نکرد...منم پریدم...پریدن همانا و یهو دیدم عمق اب ۴پنج متره همانا...هی دست...هی پا...دیدم در نمیام که نمیام...جالبه که شاید کلی ادم بودن که غواص بودن ولی همه دست زیر چونه گذاشتنو نگاه می کردن...دیگه از دستو پازدن بی خیال شدم...تو اب خودمو ول کردم...همینطور که می رفتم پاییم یهو فهمیدم دورو برم سنگه ...تند تن سنگا رو گرفتم و مسه مارمولک خودمو از یه یکی به یکی دیگه می بردم تا اینکه رسیدم به نقطه کم عمق و باقی ماجرا... نتیجه گیری : پسرای عزیز ... وقتی دو تا دختر سکسی می بینین که شنا بلدن حتمآ نباید که روشونو کم کرد...خوب شنا بلدن دیگه ... دخترا: وقتی ۳چار تا هستینو یه پسر دیدین هی حالا رو مخش راه نرین...حالا شاید طرف مثه من شنا بلد نباشه و فوتبالیست باشه ... کللی:جو گیر نشین اینطور موقه ها ...! + نوشته شده در 88/07/07 16:17 توسط ... |
اینبار براتون داستان فتح ایران بدست اعراب و ورود اسلام رو از قسمتی ازکتاب ترجمه تفسیرطبری* نوشتم . اگه وقت کامل خوندنشو ندارین فکر می کنم نخونین بهتره این متن رو... پیامبر اسلام پیامبر به روزگار انوشروان 1 به وجود آمد2 .ملک انوشروان در آن وقت خوابی بدید . و نوشروان به خواب اندر چنان دید که بادی از آسمان بیامدی و کوشک 3 او همه ویران کردی و از کنگره های کوشک چهارده بماندی و باقی جمله ویران شدی و آتشی بیامدی و آن کوشک او را بسوختی 4 . پس دگر روز نوشروان تافته شد 5 از بهر آن خواب و پیش خلق آن خواب آشکار نکرد و بنگفت 6 .پس دگر شب موبد موبدان به خواب دید که گروهی اشتران بختی 7 بودندی بسیار و گروهی اشتران عرب بیامدندی و با این اشتران بختی جنگ کردندی و این بختیان را به هزیمت کردندی 8 و از دجله بگذرانیدندی.9پس دیگر روز موبد موبدان این خواب را پیش هیچ کس بنگفت . پس چون روز پنجم بود نامه ای امد از جانب پارس که در آتشکده آتش بمرد 10 و مدت هزار سال گذشته بود تا آتش نمرده بود . پش انوشروان موبد موبدان را بخواند و این حدیث پیش او عرضه کرد . و موبد موبدان خواب خویش پیش انوشروان بگفت . و نوشروان از این خواب ها اندوهگین شد و گفت که می باید معبری استاد تا تعبیر خواب من و آن ِ موبد موبدان , تعبیر هر دو بگذارد . پس کس را فرستادند به سوی نعمان بن المنذِر , و این نعمان ملک عرب بود از جهت 11 نوشروان و گفت که مرا معبری استاد بفرستد که تعبیری نیک داند . و چون فرستاده نوشروان به نزدیک نعمان رسید او در جمله ی عرب 12 طلب کرد و هیچ کس را نیافت فاضل تر و دانا تر از یکی که او را عبدالمسیح خواندندی . پس نعمان , عبدالمسیح را نزد نوشروان فرستاد . و چون پیش نوشروان برسید , نوشروان خواب خویش و و آن ِ موبد موبدان هر دو بگفت . و چون عبدالمسیح این خواب ها را بشنید گفت که تعبیر این خواب نداند مگر عمّ من 13 که او در شام است و من بروم و جواب این بیاورم . پس برفت و چون بدو رسید او بر شرف مرگ بود و اندر حال خویش اوفتاده بود .14 چشم باز کرد و عبدالمسیح را دید و گفت : یا عبدالمسیح تو را ملک نوشروان فرستاده از جهت آن خواب که دید و تو امدی که جواب این هردو خواب باز بری ?جواب این خواب و تعبیرآن این است که پیامبری از مادر وجود امده و مملکت عجم به دست او رود . از امروز تا 14 سال مملکت عجم به دست انوشروان میرود . بعد بدست این پیامبر می رود و چون او برسد 15 خلیفتی از ان ِ او برود 16 و بدست مسلمانان بماند . من این متن نوشتم تا نظره شما رو در مورد این واقعه یعنی حمله ی اعراب به ایران و با خاک یکسان کردن اون بدونم و اینکه یا قبول اسلام یا پاره شدن شکم یعنی این که ایرانی ها اسلام رو نمی پذیرفتن و اینکه اعراب کسایی رو که اسلام رو قبول نمی کردن شکمشونو پاره می کردند و ایرانیا از ترس این و باج و خراج زیاد مجبور شدند ... *با کمی تصرف بدست خودم ۱. انوشیروان ۲.بدنیا امد ۳.کاخ او ۴.بسوزاند ۵.مضطرب شد ۶.نگفت ۷.شتران بزرگ ۸.شکست دادند ۹.از ان طرف رود دجله فراری دادند ۱۰.خاموش شد ۱۱.از طرف ۱۲.در تمام یا همه ی اعراب ۱۳.عموی من ۱۴.در حال جان کندن بود ۱۵.عمرش تمام شود ۱۶.نشینی از جانشینان او + نوشته شده در 88/06/08 20:5 توسط ... |
سلام راستش از وقتی که تصمیم گرفته بودم دوباره وبم رو به روز کنم خیلی گذشته و من نتونستم تو این همه مدت حتی 4 بار بروز کنم.این زندگی هم واسه خودش آدمو می بره بدون اینکه آدم حواسش باشه ... اما حرف امروز: می خوام بعد از2سال برم دانشگاه بقول خودم.رفتیم ثبت نام کنیم دیدیم می گن بدون پیش دانشگاهی)من دیپلم کامپیوتر گرفتم( ثبت نام نمی کنن!!! حالا ما هم اینجا بدون هیچ منبع آموزشی تصمیم یعنی اجبار البته بنوعی واقعی ! که بریم تو رشته ی انسانی امتحان بدم.تازه امروز قراره کتابا )سفیده سفید( به دستم برسه و تا شهریورم که راهی نیسن.چیزی که معلومه تقریبآ اگه قبول نشم برای سال سوم باید خونه استراحت کنم که برم دانشگاه !!! همه ی این حرفا رو زدم که بگم این روزا حسابی سرگرم درس و مشقمم ! راستی دعام کنین شاید قبول شم.اونم خیلی جدی . . . + نوشته شده در 88/05/07 11:33 توسط ... |
وقتی می بینم یک روز واسه اسلام و پیچیده شدن زنها تو پتو (چادر) و یک روز برای آزادی باید کشته بدیم از خیلی چیزا متنفر می شم ... + نوشته شده در 88/04/04 18:5 توسط ... |
حرف امروز : ای مرغک خرد ز آشیانه پرو از کن و پرید ن آموز تا کی حرکات کو دکانه درباغ وچمن چمیدن آموز رام تو نمی شود زمانه رام چه شدی رمیدن آموز شو و ر وز به فکر د انه هنگام شب آرمیدن آموز پروین اعتصامی * شاید این شعر نشانه ای بود برای همه کسایی که در پی انجام کاری در این لحظه هستند + نوشته شده در 88/03/05 12:56 توسط ... |
ایا تا بحال به اجبار به دستشوئی عمومی رفتی به طوری که از بوی بد اون در حاله خفه شدن باشید? (بله).دقت کرده اید که بعد از چند دقیقه دیگر به شدت بوی بد رو حس نمی کنی یعنی همچین بویئ هم نمی اد !!! این یعنی این که من و تو تحت هر شرایطی به محیط اطرافمون عادت می کنیم !!! واضح تراین که: *اگه با ادمای غرغرو و عیب جو هم نشین بشیم ;عیب جو و غرغرو می شویم و فکر می کنیم که این طبیعی است ! *اگه با ادمای بدبخت نشست و برخواست کنیم کم کم عادت میکنیم و فکر می کنیم که این هم طبیعی است !! *اگه دوست همیشگیتون به شما دروغ بگه شما اول اولا ناراحت می شید ولی در نهایت شما هم دروغگو میشید!! و اگر مدت زیادی با این دوستان باشید به خودتان هم دروغ می گید !!! *اگه با ادمای x خوشحال وپرانگیزه (امید به اینده ; شادی ; خنده ی الکی !!!) رفت و امد کنید شما(تو) هم خوشحال میشی و این هم برات عادت میشه !!!!! پس در نتیجه : همین الان و نه بعد از بستن این صفحه وب و نه امشب موقعه خواب و نه اولین فرصت برای فکر کردن به این مساله و نه ... همین الان تصمیم بگیر به به ادم درس درمان (اگه نیستی ) تبدیل بشی و هر روز با یک تغییر از دیروز بهتر بشی وگرنه افراد منفی روز به روز شما رو به پایین تر می کشند و تو هرگز متوجه ی همچین اتفاقی نمی شی و نخواهی شد ! در یک کلام : همه ی ما از اطرافیامون و رفتاراشون اثر می گیریم ...! منبع : شادکامی ش ۴۴ با تغییر + نوشته شده در 87/11/15 17:32 توسط ... |
|